قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1520

تاريخ الفي ( فارسى )

قبول دارم اگر امير المؤمنين از سر خون بندهء خود درگذرد « 1 » . معتصم به سخن او التفات ناكرده امر فرمود تا او را برهنه كردند و دست و پاى او را از بندها جدا كردند . بعد از آن ، جلّادان را فرمود تا در تهيگاه او شمشيرها فروبرده تنش را از بار سر سبك سازند و جسد ناپاك او را در چهار سوى سامرا بياويختند و سر خبيثش را به بغداد فرستادند . والى بغداد اسحاق بن ابراهيم برادر بابك را به وضعى كه برادرش را معتصم كشته بود ، به سياست رسانيد . بعد از آن ، به حكم معتصم سر بابك را از عراق عرب به عراق عجم فرستاد تا گرد تمامى امصار و قصايب گردانيده عبرت عالميان حاصل شود « 2 » . و معتصم افشين را به عنايات پادشاهانه سرافراز ساخت و از جملهء نفايسى كه به او بخشيد تاجى بود مرصّع به يواقيت احمر و زمرّد كه مقوّمان زمان از قيمت آن عاجز آمدند . و مرتبهء افشين به واسطهء اين خدمت بسيار بلند شد ؛ چنانچه در ملك و منال محسود اركان دولت و اعيان سلطنت گشت . و از جملهء وقايع اين سال آنكه توفيل ، قيصر روم ، با لشكرى انبوه از مقرّ سلطنت متوجّه ديار ملطيه گشت . سبب آمدن آن بود كه وقتى كه معتصم پياپى لشكرها به مدد افشين جهت استيصال بابك مىفرستاد و بابك آثار ضعف در خود مشاهده كرد خواست كه شايد به حيله‌اى دفع اين بليّه از خود نمايد . بنابراين ، مكتوبى نوشت به توفيل بن ميخائيل كه : « در اين وقت ملك عرب تمام لشكر و سپاه به جنگ من فرستاده ، اگر ميل گرفتن ولايت دارى فرصت غنيمت است . بايد كه متوجّه شوى كه بىممانعت مانعى عرصه را متصرّف خواهى شد . » « 3 » چون توفيل بر مضمون كتابت بابك اطلاع يافت در ساعت تهيّهء سفر كرده با صد هزار سوار به بلاد اسلام درآمد و جمعى كثير از ملاحده ، كه از همراهى بابك جدا افتاده در جبال آن ديار مختفى بودند ، نيز به وى ملحقّ شدند . القصّه ، چون به شهر زبطرهء اسلام ، در حدود روم واقع است ميانهء مدينهء ملطيه و سميساط ، رسيد « 4 » اهل آن شهر را قتل عام فرموده زن و فرزند ايشان را اسير گرفت . در اين وقت ، يكى از زنان هاشميه كه در دست رومى افتاد فرياد كرد كه : وا معتصماه . رومى در جواب آن عورت گفت : معتصم را بگوى تا بر اسب

--> ( 1 ) . گويند چون بابك بر معتصم درآمد برادرش هم بدانجا بود . وى را گفت : « اى بابك ، كارى كردى كه كس نكرد . اكنون صبرى كن كه ديگرى نكرده باشد . گفت : خواهى ديد كه صبر چگونه كنم . » ؛ - ابن عماد حنبلى ، شذرات الذهب ، ج 2 ، ص 51 . ( 2 ) . به غير از رواياتى كه از طرف مخالفين بابك نقل شده ، اكثر قصّه‌هايى كه در باب فرجام وى نقل شده حاكى از اين است كه بابك شكنجه مرگ را با متانتى در خور قهرمانان تحمّل كرده است ؛ - خواجه نظام الملك ، سياستنامه ، ص 176 . ( 3 ) . در خصوص ارتباط بابك با توفيل ( تئوفيلوس امپراتور بيزانس ) ؛ - دكتر زرّين‌كوب ، تاريخ مردم ايران ، ج 2 ، ص 70 و ص 529 ؛ همان نويسنده ، دو قرن سكوت ، ص 199 . ( 4 ) . زبطره : شهرى است ميان ملطيه ، سميساط و حدث ؛ - ياقوت ، معجم البلدان .